خرید بک لینک
به مهدی سهراب، دلباختهی خِردِ کاریزیِ نیاکانم. به کوهْ برده پناه از هجوم بربادی دل خِردکُشِ من، این سبکسرِ بادی1 چونانِ آبْ که از ایستادنِ در خویش چونانِ عقده که در آرزوی فریادی رها شدم که جوانتر شوم در آغوشت صدا زدم که بلرزد صدایت از شادی فرا بگیر مرا رقصِ شرقیِ پیچک که تنگْ گشته دلِ من برای آزادی قنات شعر من از ماهیان تهی شده است بگیر دست مرا تا نخشکد آبادی به کوهْ بسته دلش را قنات کوچک من به جاودانگیِ افتخارِ اجدادی فروردینماه ۱۳۹۴ ۱. بادی: مغرور، سرکش.

برچسب: نویسنده: مهسا رجبی تاريخ: سه شنبه 20 مهر 1395 ساعت: 6:36

کلاهِ کبرِ خودت را ز سر نمیگیری شبیهِ کارِ نشدْ هیچ سر نمیگیری فقط منم که به یاد تو زجرکُش باشم تو ناجوان که ز یارت خبر نمیگیری! گُلی به خون دل آوردم از مزار؛ ولی شنیدهام که گُل از رهگذر نمیگیری تو شاعری و درختان کوچهات شاعر! بیا که شعر بگویم اگر نمیگیری .. دلم بگو! چه بگویم؟ سرود عشق بگو! دلم بخوان! چه بخوانم؟ سرود عشق بخوان! که مستْ بیدُهُلش آوری ز خانه برون که بیحجاب ترا تنگْ در بغل گیرد که غرقِ بوسه کند دیده و دهانِ ترا چه میکنی؟ هیجانی نشو که قافیه رفت چراغِ روشنِ من، ای دلِ ترانهبخوان! دوباره شعر بیاور و عاشقانه بخوان! در

برچسب: چراغ رابطه خاموش است,چراغ رابطه تاریک است,چراغ رابطه ها تاریکند,چراغ رابطه,چراغ رابطه ها,چراغ رابطه خاموش,چراغهای رابطه تاریکند,چراغهای رابطه,چراغهای رابطه خاموشند,چراغهای رابطه تاریک اند, نویسنده: مهسا رجبی تاريخ: سه شنبه 20 مهر 1395 ساعت: 6:35

سر معشوقهی خود قهرشدن ٱسان نیست عاشق فاحشهی شهر شدن ٱسان نیست ٭ من به خوشخُلقی این فاحشه ایمان دارم پای او ریختنِ عزتِ نفس٘ ایمان نیست؟ از بُلندای غرورم به زمین افتادم اوج افتادگیام تجربهی عرفان نیست؟ باد میٱید و سُمکوبیِ اسپ وحشی اسپ٘ در فکر خرابیِ پس از طوفان نیست باد مرد است در این شهر، خیابان مرد است هیچچه موی پریشانشدهی باران نیست من ملاقاتیِ این هفتهی او فهمیدم زن به اندازهی زیبایی خود زندانیست ٱذرماه ۱۳۹۴ @T_Khorasani

برچسب: نویسنده: مهسا رجبی تاريخ: سه شنبه 20 مهر 1395 ساعت: 6:35

کاش کوری بودم! از ندیدنت دلشاد گنگی که زبانت را نمیفهمد و ناشنوایی که افسون شعرهایت به چاپ دوم رسواییاش نمیکشید صُمُّ، بُکمُُ، عُمیُُ، فَهُم لا یَرجِعُون نیزار ٱتشگرفتهای هستم که قوغ۱ ریشههای اَرچَه۲ در او جا مانده بیهیچ تٲملی، خود را به بادراه میاندازم خدا کند باران نیاید سرخشدن در برابر تو به ٱخرین سجدهی خُموچ۳ به خاکستر میارزد تو کمال تنهایی منی خاتون! فروردین ۱۳۹۴ @T_Khorasani ۱. ذغال گُرگرفته. ۲. نوعی از جنگل که دیرسوز است و قوغش دیر میپاید. ۳. قوغ زیر

برچسب: نویسنده: مهسا رجبی تاريخ: سه شنبه 20 مهر 1395 ساعت: 6:35

تَمِشک مَیخوش و پیراهن سپیدِ کتان بلوغِ سرخِ انار و شقاوتِ دندان جنونِ حلشدنِ ماه و پیچکِ وحشی بههمتنیدنِ زیبایی و نشاط جهان نخوردهمست؛ چِشِمگُشنه، چیزنادیده سیاهمست؛ سپیدارقدِّ مویمیان نخوردهمست٘ دهان گشته با تمامِ وجود برای خوردنِ هربندمستِ تنگدهان و پیچک از هیجان ماه خویش را بلعید ازین گناه درٱمد به هیئتِ انسان به یاد پیچکیِ خویش در هم افتاده به لَکِّ پنجره میگفت: چند لحظه بمان! اردیبهشت ۱۳۹۵

برچسب: نویسنده: مهسا رجبی تاريخ: سه شنبه 20 مهر 1395 ساعت: 6:35

تُر خورده در من عشق نافرجام دیگر اسپ چموش و چیدنِ یک دام دیگر تُر خورده است این بادسر٘ جَومستِ وحشی تا ننگ ٱلاید مرا یا نام دیگر رامشگری باید، که خاکستر بپاشد بر قوغ این هنگامه تا هنگام دیگر رامش نمیخواهم، نه؛ یاغی باد! یاغی اسپی که یاغی نیست بادا رامِ دیگر تقدیر را باید گرهبستن به یالش تا "هرچه باداباد" را انجام دیگر شاید طبیعت ایستاده تا ببیند کامی که یک ناکام از ناکام دیگر ... اردیبهشت ۱۳۹۵ @T_Khorasani

برچسب: نویسنده: مهسا رجبی تاريخ: سه شنبه 20 مهر 1395 ساعت: 6:35

روح راکد دوباره راه افتاد ماهی نیمهجان به جوی ٱمد پیکِ کاریز با اهالی دِه بار دیگر به گفتگوی ٱمد ٱبِ رفته به جوی باز ٱید قریه با کوه اگر رفیق شود ماه کاریز در امان باشد، ماهیِ اقدس عتیق شود ماهماهی! کبوترچاهی! ای که از عقل و عشق ٱگاهی! نیست از قریه تا به کُه راهی ای کمت ما! ز دستکوتاهی راز بودن، ترانهی ازلی! شاهدختی که مطلع غزلی! بوی گندم! نشاطِ شالیزار! جشن نوروز و میلهی حملی! خفته در هر کلام گنجشکی خفته در سینهی تو مرجانها غزلت بین روستا گل کرد غزل افتاده دست چوپانها سینهسینه زبانزد عاماند این گلوزیبهای رویایی واژگانِ نشسته بر دا

برچسب: نویسنده: مهسا رجبی تاريخ: سه شنبه 20 مهر 1395 ساعت: 6:35

صفحه بندی